زمان جاری : یکشنبه 29 مرداد 1396 - 10:19 قبل از ظهر
نام کاربری :
پسورد :

آخرین اخبار و اطلاعیه ها

کاربر گرامی:اگر تازه ثبت نام کرده اید لطفا قوانین انجمن را بخوانید،تا با مشکلی روبه رو نشوید.


تاپیک سایت های مفید و کاربردی
•´¯`•.چت روم تالار گفتمان اسکینک دات آی آر .•´¯`•
تاپیک جامع تغییر نام کاربری اعضای اسکینک

پاسخ جدید
تعداد بازدید 137
نویسنده پیام
mrbamram
آنلاین

ارسال‌ها : 1504
عضویت: 10 /2 /1394
تعداد اخطار: 3
تشکرها : 436
تشکر شده : 609
#خدا#
پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت:

خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟!خدا قبول کرد و به او گفت که
فردا به دیدنش می رود…پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو زدن
خانه اش کرد..!رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود رو
پخت.سپس نشست و منتظر ماند…چند دقیقه بعد درب خانه به صدا در آمد…پیرزن با
عجله به سمت در رفت و اون رو باز کرد.پیرمرد فقیری بود، پیرمرد از او خواست
تا به او غذا بدهد.پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را محکم بست.نیم
ساعت بعد دوباره در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره با عجله در را باز
کرد.این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست که از سرما پناهش
دهد.پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت نزدیک غروب بار
دیگر درب خانه به صدا در آمد.این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او
کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد.پیرزن که خیلی عصبانی شده
بود با داد و فریاد پیرزن فقیر را دور کرد.شب شد و خدا نیامد…!پیرزن با
یأس به خواب رفت و بار دیگر خدا را دید.پیرزن با ناراحتی گفت: خدایا، مگر
تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی آمد؟!خدا جواب داد:بله، من امروز سه بار به دیدنت آمدم اما تو هربار در را به رویم بستی…!

منبع وبسایت داستان فارسی(لطفا از سایت دیدن کنید)

امضا کاربر
به زودی با یک ایده جدید


پنجشنبه 18 شهریور 1395 - 13:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 8 کاربر از mrbamram به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: reza7023 & khodayar & iprank & alireza-online & hossein7 & retro & farzad & soheilnew &
rex0098
آفلاین



ارسال‌ها : 910
عضویت: 5 /9 /1393
تعداد اخطار: 2
تشکرها : 120
تشکر شده : 326
پاسخ : 1 RE #خدا#
لایک

امضا کاربر


پنجشنبه 18 شهریور 1395 - 14:00
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
تشکر شده: 1 کاربر از rex0098 به خاطر این مطلب مفید تشکر کرده اند: mrbamram /
اطلاعیه جلسه مدیران اسکینک
rooter
آفلاین



ارسال‌ها : 779
عضویت: 21 /6 /1394
محل زندگی: اصفهان
سن: 25
آی دی تلگرام:
تعداد اخطار: 2
تشکرها : 1000
تشکر شده : 644
پاسخ : 2 RE #خدا#
نقل قول از zanbooori
پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت:

خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟!خدا قبول کرد و به او گفت که
فردا به دیدنش می رود…پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو زدن
خانه اش کرد..!رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود رو
پخت.سپس نشست و منتظر ماند…چند دقیقه بعد درب خانه به صدا در آمد…پیرزن با
عجله به سمت در رفت و اون رو باز کرد.پیرمرد فقیری بود، پیرمرد از او خواست
تا به او غذا بدهد.پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را محکم بست.نیم
ساعت بعد دوباره در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره با عجله در را باز
کرد.این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست که از سرما پناهش
دهد.پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت نزدیک غروب بار
دیگر درب خانه به صدا در آمد.این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او
کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد.پیرزن که خیلی عصبانی شده
بود با داد و فریاد پیرزن فقیر را دور کرد.شب شد و خدا نیامد…!پیرزن با
یأس به خواب رفت و بار دیگر خدا را دید.پیرزن با ناراحتی گفت: خدایا، مگر
تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی آمد؟!خدا جواب داد:بله، من امروز سه بار به دیدنت آمدم اما تو هربار در را به رویم بستی…!

منبع وبسایت داستان فارسی(لطفا از سایت دیدن کنید)

داستان های زیبایی دارید
اینارو خودتون مینویسید؟

امضا کاربر
(:



پنجشنبه 18 شهریور 1395 - 14:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
اطلاعیه جلسه مدیران اسکینک
mrbamram
آفلاین



ارسال‌ها : 1504
عضویت: 10 /2 /1394
تعداد اخطار: 3
تشکرها : 436
تشکر شده : 609
پاسخ : 3 RE #خدا#
نقل قول از alifbi
نقل قول از zanbooori
پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت:

خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟!خدا قبول کرد و به او گفت که
فردا به دیدنش می رود…پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو زدن
خانه اش کرد..!رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود رو
پخت.سپس نشست و منتظر ماند…چند دقیقه بعد درب خانه به صدا در آمد…پیرزن با
عجله به سمت در رفت و اون رو باز کرد.پیرمرد فقیری بود، پیرمرد از او خواست
تا به او غذا بدهد.پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را محکم بست.نیم
ساعت بعد دوباره در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره با عجله در را باز
کرد.این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست که از سرما پناهش
دهد.پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت نزدیک غروب بار
دیگر درب خانه به صدا در آمد.این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او
کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد.پیرزن که خیلی عصبانی شده
بود با داد و فریاد پیرزن فقیر را دور کرد.شب شد و خدا نیامد…!پیرزن با
یأس به خواب رفت و بار دیگر خدا را دید.پیرزن با ناراحتی گفت: خدایا، مگر
تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی آمد؟!خدا جواب داد:بله، من امروز سه بار به دیدنت آمدم اما تو هربار در را به رویم بستی…!

منبع وبسایت داستان فارسی(لطفا از سایت دیدن کنید)

داستان های زیبایی دارید
اینارو خودتون مینویسید؟

سلام منبع هر کدوم از داستان های توی سایت ذکر شده و میتونید با مراجعه به پست توی سایت منبع رو پیدا کنید

امضا کاربر
به زودی با یک ایده جدید


پنجشنبه 18 شهریور 1395 - 16:50
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
اطلاعیه جلسه مدیران اسکینک
amir_lon
آفلاین



ارسال‌ها : 347
عضویت: 21 /10 /1394
محل زندگی: ♠♦Esfahan♦اصفهان♦♠
سن: 17
آی دی تلگرام:
تشکرها : 153
تشکر شده : 184
پاسخ : 4 RE #خدا#
نقل قول از zanbooori
نقل قول از alifbi
نقل قول از zanbooori
پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت:

خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟!خدا قبول کرد و به او گفت که
فردا به دیدنش می رود…پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو زدن
خانه اش کرد..!رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود رو
پخت.سپس نشست و منتظر ماند…چند دقیقه بعد درب خانه به صدا در آمد…پیرزن با
عجله به سمت در رفت و اون رو باز کرد.پیرمرد فقیری بود، پیرمرد از او خواست
تا به او غذا بدهد.پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را محکم بست.نیم
ساعت بعد دوباره در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره با عجله در را باز
کرد.این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست که از سرما پناهش
دهد.پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت نزدیک غروب بار
دیگر درب خانه به صدا در آمد.این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او
کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد.پیرزن که خیلی عصبانی شده
بود با داد و فریاد پیرزن فقیر را دور کرد.شب شد و خدا نیامد…!پیرزن با
یأس به خواب رفت و بار دیگر خدا را دید.پیرزن با ناراحتی گفت: خدایا، مگر
تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی آمد؟!خدا جواب داد:بله، من امروز سه بار به دیدنت آمدم اما تو هربار در را به رویم بستی…!

منبع وبسایت داستان فارسی(لطفا از سایت دیدن کنید)

داستان های زیبایی دارید
اینارو خودتون مینویسید؟

سلام منبع هر کدوم از داستان های توی سایت ذکر شده و میتونید با مراجعه به پست توی سایت منبع رو پیدا کنید

داستان هاتون عالی ان. وبسایت داستان فارسی از خودتون هستش؟

امضا کاربر


پنجشنبه 18 شهریور 1395 - 17:20
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
اطلاعیه جلسه مدیران اسکینک
mrbamram
آفلاین



ارسال‌ها : 1504
عضویت: 10 /2 /1394
تعداد اخطار: 3
تشکرها : 436
تشکر شده : 609
پاسخ : 5 RE #خدا#
نقل قول از amir_lon
نقل قول از zanbooori
نقل قول از alifbi
نقل قول از zanbooori
پیرزنی در خواب خدا رو دید و به او گفت:

خدایا من خیلی تنهام، مهمان خانه من می شوی؟!خدا قبول کرد و به او گفت که
فردا به دیدنش می رود…پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو زدن
خانه اش کرد..!رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود رو
پخت.سپس نشست و منتظر ماند…چند دقیقه بعد درب خانه به صدا در آمد…پیرزن با
عجله به سمت در رفت و اون رو باز کرد.پیرمرد فقیری بود، پیرمرد از او خواست
تا به او غذا بدهد.پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را محکم بست.نیم
ساعت بعد دوباره در خانه به صدا در آمد. پیرزن دوباره با عجله در را باز
کرد.این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست که از سرما پناهش
دهد.پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت نزدیک غروب بار
دیگر درب خانه به صدا در آمد.این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او
کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد.پیرزن که خیلی عصبانی شده
بود با داد و فریاد پیرزن فقیر را دور کرد.شب شد و خدا نیامد…!پیرزن با
یأس به خواب رفت و بار دیگر خدا را دید.پیرزن با ناراحتی گفت: خدایا، مگر
تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی آمد؟!خدا جواب داد:بله، من امروز سه بار به دیدنت آمدم اما تو هربار در را به رویم بستی…!

منبع وبسایت داستان فارسی(لطفا از سایت دیدن کنید)

داستان های زیبایی دارید
اینارو خودتون مینویسید؟

سلام منبع هر کدوم از داستان های توی سایت ذکر شده و میتونید با مراجعه به پست توی سایت منبع رو پیدا کنید

داستان هاتون عالی ان. وبسایت داستان فارسی از خودتون هستش؟

بله/قابل شما رو نداره


امضا کاربر
به زودی با یک ایده جدید


پنجشنبه 18 شهریور 1395 - 18:32
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
اطلاعیه جلسه مدیران اسکینک
rashafile
آفلاین



ارسال‌ها : 3686
عضویت: 19 /12 /1394
محل زندگی: لوکال هاست
سن: 18
تعداد اخطار: 1
تشکرها : 1273
تشکر شده : 1570
پاسخ : 6 RE #خدا#

امضا کاربر




پنجشنبه 18 شهریور 1395 - 21:44
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
اطلاعیه جلسه مدیران اسکینک
khodayar
آفلاین



ارسال‌ها : 1669
عضویت: 12 /3 /1395
محل زندگی: تهران
آی دی تلگرام:
تشکرها : 1116
تشکر شده : 1974
پاسخ : 7 RE #خدا#

امضا کاربر
آغوش تو میراث من از زندگی بود


جمعه 19 شهریور 1395 - 19:45
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
اطلاعیه جلسه مدیران اسکینک
alireza-online
آفلاین



ارسال‌ها : 1316
عضویت: 25 /11 /1394
محل زندگی: اصفهان
سن: 21
تشکرها : 499
تشکر شده : 710
پاسخ : 8 RE #خدا#
شنبه 20 شهریور 1395 - 10:28
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
اطلاعیه جلسه مدیران اسکینک
doman
آفلاین



ارسال‌ها : 201
عضویت: 16 /10 /1392
شناسه یاهو: ئ@yahoo.com
تشکرها : 25
تشکر شده : 45
پاسخ : 9 RE #خدا#
زیبا بود
شنبه 20 شهریور 1395 - 18:53
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
اطلاعیه جلسه مدیران اسکینک
retro
آفلاین



ارسال‌ها : 1533
عضویت: 30 /3 /1395
تعداد اخطار: 3
تشکرها : 456
تشکر شده : 919
پاسخ : 10 RE #خدا#
تشکر داداش عالی

==========

داداش دیگه از کسی که هفت قلم ارایش کرده و گدایی میکنه دیگه چه انتظاری باید داشت ؟!


امضا کاربر

...retro is typing

and

keep waiting
:)


یکشنبه 21 شهریور 1395 - 18:21
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
اطلاعیه جلسه مدیران اسکینک





برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


X بستن تبلیغات
نمایندگی هاست خرید هاست
گروه وبمستران اسکینک

تعداد اعضا : 357 نفر